-زانو پام توی اتوبوس خورد به زانوی یک خانومی که نشسته دردم گرفت ولی برگشتم گفتم ببخشید شرمنده برگشت نگاه کرد هیچی نگفت بعدباخودم فکر کردم اگر مثل مادرمن زانو درد داشته باشن چیکارکردم وایییی!برگشتم ببینم چی شد دیدم داره زانوش راماساژ میده و به من گفت خانوم چرا پاتون اینقدرسفته!؟ من را میگی هاج و واج نگاه کردم بعد باصدایی که برای خودم هم غریبست میگم نمیدونم والا! یک نیست بگه مادر زانو بود. زانو که غضروف نیست استخوانه شما ببخشید به بزرگیتون که پاتون وسط اتوبوس به جای ، جای مشخص شده ولوه واقعا شرمندم!
2-مادریعنی وقتی دخترت گرمشه وهیچی نداری توی اتوبوس پرچمعیت که راننده خسیس زورش میاد کولرش را روشن کنه با کیف پولت دخترت را باد میزنی تا اندکی ازفشارگرما روی دخترکت کم بشه(این یک صحنه بود که دیدم)
3-بادوستم رفتیم امامزاده تا ایشون نذر 4سال قبلشون را ادا کنند البته راستش رابگم زورم میومد از خواب ظهر بزنم برم اما بالاخره اینقدرمتلک شنیدم تاراضی شدم رفتیم پاکت را میده دست من ومیگه دستت را میبوسه ولحظه ای بعد غیب شد یعنی فقط کم مونده بود یک کتک هم نوش جان کنم که چرا تموم شد و به ما نرسید ما3نفریم خانوم! منم نامردی نکردم وقتی تموم شد دوستم میاد میخنده میگه دستت درد نکنه میگم باشه یکی طلبت!
4- صبح کتابخونه چشمان مبارکمان از کاسه دراومد اما به مطلب مورد نظر دست نیافتیم ونگاهی حسرتناک به اطراف کردیم وگفتیم ای کاش میشد موسیقی پخش میکردیم یا هدفونکی همراهمان بود با موسیقی به کار ادامه میدادیم یعنی آخرهایش دیگر به جیغی ساکت تبدیل شده بودیم که نفسش بالا نمیومد دیدیم نه دیگه تموم شد تحمل! رفتیم آب بخوریم دیدیم ای وای برمن! اینجا لیوان یکبار مصرف نیست یک لوان چندبار مصرف روی زمین است وما که اههههههههههههههههههه بمیریم از تشنگی بهتراست برگشتیم ولی هرچقدر نشستیم اوضاع بدتر میشد رفتیم دستان مبارک را با دقت شستیم اومدیم زیر آب سردکن مشت کردیم وسعی فراوان درخوردن آب داشتیم که جز خیس شدن آستین وبخشی از مانتو ونیز آب کله گنجشکی به اندازه رفع حاجت چیزی نصیبمان نشد باز نشستیم گفتیم نه این کار باید به نتیجه برسد یک ساعت بعد دیدیم نه ادامه بدهیم از حالت جیغ ساکت به نوع بنفشش تغییر رنگ میدهیم عطایش را به لقای فردا که با امکانات بیشتر باز گردیم بخشیدیم واآمدیم خانه!هییییییییییییییییی نفسم گرفت شما نفس بگیرید بخونید!
آدم خوبه سبب خیرباشه نه شر! دیروز برای انجام کاری رفتم به یک اداره یک پرینت بسیار ساده که من فراموش کرده بودم بگیرم یعنی نمیدونستم باید جز مدارک داشته باشه از اون آقای مسئول بادوستم خواهش کردیم مارا دربه در نکنه اما با اعتماد به ننفس فراوان مدارکم راپس داد وگفت نه! با اینکه میدونست ساعت دو تعطیله وایشون هم بیکاربودن وتازه پرینت گرفتن اون فرم سرجمع دو دقیقه از وقت گرامیشون راهم نمیگرفت بهانه آورد سرم شلوغه نه خانم ومارا فرستاد بریم خداراشکر که یک نفرهم پیدانشد کارمارا راه بیندازه! اینم ازخیرزیادی ما آدمهاست از ته دلم وبه خاطر اینکه میتونست ونخواست کمک کنه گفتم امیدوارم کسی توراهم در همین سرگردانی وباهمین خستگی قرار بده تا درک کنی وقتی میتونی دست کسی رابگیری پروندنش به بهانه واهی برای اینکه فردا دوباره بیاد سراغت والتماس کنه کارخیلی مزخرفیه همین الانم ازته دلم برایش همین را آرزو میکنم.اگرچه امروز دوست عزیزم به دلیل مشکلی که من داشتم محبت کردند ورفتند درنهایت لطف مدارک من را تحویل دادند وباکارمند دیگه از خود راضی که انگار برسر ارث پدرشون ما باهاشون دعواداریم با این برخوردهای نامطلوب تحویل دادند. ازخدا میخوام جزای خیر به این رفیق من بده خداییش اگر این لطف رانمیکرد کارم لنگ میموند اساسی
دوستی حکایت میکرد باهمین مشکل روبرو میشه وازکارمندی همین خواهش را میکنه ،می گفت نشسته بود مدل لباس میدید درجواب خواهشم برگشت گفت میتونم اما انجام نمیدم برو! یعنی ماداریم به کجا میرسیم؟این یک سوال جدیه مسلمونیمون را که باید بذاریم درکوزه چون فقط اسمش راداریم ورسمش رانداریم! اما بی خیر شدن تا این حد درحالی که ادعاهامون واقعا گوش دنیاراکر کرده خیلیه خیلی!
> تا حالا دقت کردین ؟!!
> تا حالا دقت کردین وقتی توی یه جمعی یکی میگه اون تلویزین و کمش کن ،یکی دیگه از اونور میگه اصن خاموشش کن . . . !
> تا حالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست میکنی چقدر خوشگل میشه ولی وقتی میخوای بری مهمونی یا عروسی بعد از ۳ ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه میشی؟
> تا حالا دقت کردین یکى از سرگرمى هاى خاص مردم ایران اینه که :وقتى از مطب دکتر میان بیرون،حساب کنن ببین این دکتره روزى چقد درآمد داره ….
> تا حالا دقت کردین که روزای هفته اینجوری میگذره :
> شــــــــــــــــــــــنبـــــ ـــــــــــــــه
> یــــــــکشــــــــنبـــــــــ ــــــــــه
> دوشـــــــــــــنبــــــــــــ ـــــــه
> سه شـــــــنبـــــــــــــــــه
> چـــهـــار شنبـــــــــــــه
> پنجشنبه جمعه!!!
> تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ
> ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!
> . تا حالادقت کردین وقتی داری درس میخونی و به یه صفحه عکس دار میرسی چه حالی میکنی که اون صفحه نصفست…!
> تاحالا دقت کردین وقتی احساس میکنین گم شدین اول ضبط ماشین رو کم میکنین!
> تا حالا دقت کردین تا آرایشگر روپوش و میندازه رومون دماغمون خارش میگیره؟!
> تا حالا دقت کردین وقتی سوهان میخوری ۹۵%ش
> میره لای دندونات و فقط ۵%ش نصیب معدت میشه؟!!!
> تا حالا دقت کردین
> پسرا موقع دعوا بچه ی پایین شهر میشن و
> موقع دختر بازی بچه ی بالا شهر ...! (به نقل از یکی از دوستان رند)
> سیستـــم پســـرا هم کلا خیلی جالبه!
البته ما به شکل طاهره خانم چنگال بدست(اگر سالهای شصت تلویزیون داشتید این سریال راباید دیده باشید)از در کتابخانه داشتیم میومدیم بیرون شنیدیم و نیشمان هم تابناگوش باز بود
عزیزم آخه توبگو دوست داری من چه شکلی باشم من هم به همون شکل درمیام
مافقط همین یک قسمت راشنیدیدم آن هم بخاطر اینکه آقا با مغز توی زاویه دیوارکتابخانه فرو رفته ومکالمه میکردن همین!
امروز کتابخونه بودم بعدازمدتها مجله همشهری جوان ومجله موفقیت راداشتم نگاه میکردم به یادداشت هایی که به مناسبت روز مادر نوشته شده بود نگاه کردم دیدم چقدر سخته از مادر نوشتن ،به ظاهر خیلی مطالب میتونی بنویسی اما وقتی به عمق مطلب میری ومیخواهی در مورد مادر بنویسی میبینی هیچ کلمه ای قادرنیست مادر را وصف کنه مادر یعنی معنای زندگی.
توی یک زندگی درنظر بگیرید اگرخدایی نکرده وجودمادر را ازش بردارید هیچی باقی نمیمونه مادر یعنی تمام لحظه هات یکی هست که نگرانته ونفسش به نفس تو وصل هست.از نگاه من مادر این معنا را میده وبس هرچندکلمات قادر به وصف عشقی که من نسبت به مادرم که هم مادر وهم پدرهستند برای من این روزها ندارند
یک خاطره می نویسم یادم نیست قبلا نوشته بودم یانه حالا مینویسم :
قرار بود برم عصرسوارماشین بشم برم دانشگاه فردا8صبح یک کلاس مهم داشتم همه وسایل راگذاشتم توی ماشین ورفتم از خونه کیفم رابردارم بیام خواهربزرگم هم توی ماشین نشسته بودکنارمامانم نگو آخرین بار که در رابسته بودم ورفته بودم از داخل کیفم رابردارم تصورکرده بودن من سوارماشین شدم واز اونجاکه توی ماشین عادت ندارم حرف بزنم ویک موسیقی میذارم ونگاهم را به بیرون میدوزم همه عادت کردن به این رفتارم ،وخلاصه نیمه راه را رفته بودن ماشالاگوشیهاشونم جواب نمیدادند ومن هاج وواج که خدایا حالاچیکارکنم!؟ که مامانم بالاخره برمیگردن به خواهرم میگن چقدرماریا ساکته؟ماریاهمه چیز رابرداشتی و زمانی که می بینن من جواب نمیدم(حالانصف راه را رفتن ومن توخونه راه میرم حرص میخورم وزنگ میزنم وکلا بی جواب موندم) به خواهرم میگن ببین خوابه!؟خواهرم برمیگرده میبینه به جا تره بچه نیست!تازه گوشی برمیدارن ببینن من کجام؟یک چیزی هم بدهکارشدیم که کجایی؟وبرگشتن دنبال من ومن را باسلام وصلوات ویک دورجاگذاشتن اون روز راهی کردن اما خودمونیم مامانم اوایل که راننده شده بودن خیلی ما را جا میذاشتن حالا گاهی به شوخی به مامانم میگیم مامان صبرکنید ماجا نمونیم وکلی با مامانم میخندیم!
ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
***
هر روز می گذشت از این زیر
پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
***
او مُرد ودر کنار پدر زیر
خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
***
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
***
این هم پسر، که بدرقه اش می
کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
***
آینده بود و قصه ی بی مادریّ
من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
***
می آمدم و کله ی من گیج و
منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
***
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنیدیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم..
به نظرم هیچ شعری تا این اندازه گویای بزرگی مادرنبود روح استاد شادو این روز بزرگ برهمه مادران مبارک
این متن را به یاد پدر مینویسم
پدربرای دخترمفهومی خیلی مقدس داره نه اینکه درمورد مادر صدق نمیکنه نه،منظورم این نیست . منظورم اینه که پدر یعنی نمادقدرت،نمادپناه،پدریعنی قدرتی مطلق همیشه آغوشی امن وپرمهر برای فرزندانش .نمیدونم میتونم منظورم رابرسونم یا نه بذارید از خودم بگم از دید من پدر یعنی قدرت مطلق ،وقتی که یک دختربچه کوچیک هستی از دید تو ازنگاه تو هیچکسی بیشترازپدر قدرت نداره ،پدرازقوی ترین مردان جهان قوی تره .وقتی تورا با اون ته ریشش یا با سبیلها ش که توی صورت نرم ونازکت فرو میره میبوسه شاید صورتت کمی خراشیده میشه اما لذتی داره که این خراش برات اهمیتی نداره چون قوی ترین ودرعین حال مهربون ترین مرد زمین داره تورا می بوسه کدوم لذت باهاش برابری میکنه کم کمک که بزرگتر میشی از بوسیدن پدرخجالت میکشی اینباروقتی بوسیده میشی دیگه اون ته ریش وسبیل پدر صورتت راخراش نمیده واین بین تنها چیزی که تغییر نمیکنه لذت بوسیده شدنه تو توسط پدرته هرچقدرکه سنت بالاترهم بره توی دنیا هیچ چیزی جای این لذت را نمی گیره که درآغوش پدرقرار بگیری ببوسیش وبوسیده بشی بوسه پرمهر پدرانه که روی پیشونی وگونه هات جای میگیره باز هم تورا به اوج میبره به اوج لذتی که قابل وصف نیست.
برای همینه که وقتی پدری میره اولین کسی که میشکنه وله میشه توی بچه ها دختره چون نمادقدرت وعشقش میره واون باید یاد بگیره حالا خودش بشه همون نمادقدرت باید بشه تکیه گاه مادر نباید اجازه بده هیچ چیزی مادر را آزاربده مادر به اندازه کافی خودش غم داره،تنهایی های مادر ،ازدست دان همسرو....حالا باید محکم بشی دیگه اون دختربچه لوسی نیستی که هروقت امتحان داشتی سریع پدرومادر راخبرکنی که دعا یادتون نره من امروز امتحان دارم وخیالت راحت باشه تا این دوتاحرز محکم هست همه چیز دنیا خوبه، محکمه ،سرجاشه، قرار نیست دنیا آواری باشه روی سرتواما وقتی پدر رفت فقط میتونی این بار یک کاربکنی سریع قبل از امتحان گوشیت رابرداری زنگ بزنی بگی الومامان من دارم میرم امتحان دعایادتون نره وتوی قلبت فریادبزنی بگی بابا برام دعاکنیدکه همیشه دعای پدر درحق فرزندانش میگیره
کم کم که وقت ازدواجت میرسه مادر را میبینی که گاهی غمگین نشستن ودارن غصه میخورن اینقدرچرند میگی تامادر به حرف بیان خواستگار میاد اماحرف هم زیاد میشنوی مردم بیکاری که میگن تواین دوره زمونه دختری که پدربالای سرش هست معلوم نیست چیکارست وای به دختری که پدربالای سرش نیست،یا یکی دیگه میاد برای پسر درس نخونده بیکارش وباکمال پر رویی برمیگرده میگه من وظیفه پدرانم میدونستم که چون این دخترهادخترخوبی هستن بیام جلوتابتونن ازدواج کنند اونوقته که متنفر میشی از جامعه ای که توش زندگی میکنی از نفهمی مردمش از اینکه نمیفهمندخداجای برحق نشسته میبینه اینهمه ظلم را میبینه قللب شکسته را پس نمیشه قلبی بشکنه وبی پاسخ رها بشه
چرا ما آدمها اول فکر نمکنیم وبعد حرف بزنیم چراصرفادهنمون راباز میکنیم وبه هرشکلی دلمون بخوادقلب دیگران را میشکنیم شاید روزی این اتفاق برای ما افتاد .گاهی رو میکنم به سمت قاب عکس پدر چرا؟؟؟چرا اون شب خوابیدم وتاصبح برسرسجاده فریادنزدم خدا بمن برش گردون برای من نگهش دار من هنوز نیازش دارم وقت تنهایی های من نرسیده قلب من هنوزطاقت خیلی چیزهارانداره ،دل نازک من هنوز بادیدن دختربچه های توی آغوش پدرشون،پدر میخواد !چیزی که سهم من ازش کم بودچرامن چرا؟؟
عروسی وعقداغلب دوستانم که دعوت میشم نمیتونم برم بگیدحسود مهم نیست اما اگربرم وبرگردم تامدتها نمیتونم خودم باشم وصورت گرفتم واشکهای پنهانیم آرامش خودم وخانوادم را ببهم میریزه پس نمیرم تا بتونم نفسی با آرامش بکشم وهزاربارخودم رالعن نکنم که چرا رفتم چرا؟
اینروزها عجیب دلم هوای پدر را میکنه ویکسری اتفاقات ویکسری حرفهای جدید روح خراشیدم راخراشیده تر کرده نمیخواستم تاسالگردپدر چیزی بنویسم اما دیدم شاید اونروز خیلی دیرباشه ،خیلی دیرشاید من اصلا نباشم پس تصمیم گرفتم حالا بنویسم برای پدرم که تک ستاره قلب من بود وهست
کسی بهت تاحالا گفته که چقدر مزخرف و حال به هم زن می نویسی؟؟ جالبتر از همش اونه که اسم خودتم گذاشتی "نمک!! ادبیات!!!" حقا که جز اسم وبلاگت که هیچ همخونی و سنخیتی با نوشته های بی سر و تهت نداره و فقط همون اسم بی ربط وبلاگته که آدمو به خنده میندازه، هیچ نمکی و هیچ ادبیاتی توی هیچ کدوم از این نوشته های ناموزونت به چشم نمی خوره!
در اون دانشگاهی رو گل بگیرن که فوق لیسانس ادبیاتش تو باشی!!
این یه نقد جدی بود چون نه من تو رو می شناسم نه باهات خرده حسابی دارم که بخوام اذیتت کنم و اعصابتو خورد کنم ولی جدی می گم اگه تو واقعا ادبیات خوندی خیلی زشت و مضحکه که این دست به قلمت باشه، فکر کنم از نظر شخصیتی هم کلا دچار عدم تعادل باشی به هرحال ذهنته که میاد روی صفحه وبلاگ دیگه.
ببین به اون مدرک فکسنی ت قناعت نکن و فکر نکن که الان واسه خودت غول ادبیاتی چیزی هستی، به اینکه مادرت یا اطرافیان هم بهت گفت بانمکی بازم گوش نده کلا سوسک به بچه اش زیاد میگه قربون دست و پای بلوریت برم!! برو یه کم کتاب بخون ، با فلسفه ی طنز آشنا شو، بدون ادبیات و طنز و التقاطش با هم می تونه چه معجزه ای به بار بیاره، بعد اگه احساس کردی می تونی در خور اسم وبلاگت یه مطلبی بنویسی بیا و قلم فرسایی کن، اینایی که تو می نویسی نه ادبیه نه بانمک، حداقل اسمش رو بذاره روزمره نویسی که اگه کسی هم اومد بخوندت توقعش نره بالا و از هرچی اسم ادبیات و طنزنویسیه بیزار نشه
فکر کنم اینقدر اون شاگردای مونگولت توی دانشگاهی که حق التدریسی رفتی درس میدی بهت گفتن استاد استاد، که هوا برت داشته نکه واقعا یه پخی هستی؟ هان؟؟ نه عزیزم، جدی نگیر و واقع بین باش.
مطالعه یادت نره کوچولو!
......
خوب اگرتاییدش میکنم از این بابته که اولا اینقدر به خودت اعتماد نداری که ترسیدی اسمت رابنویسی وزیر یک علامت به جای اسمت قایم شدی این اولیش
دومیش ادب هم نداری متاسفانه پدر ومادرت درتربیت تو کوشا نبودن وگرنه یاد میگرفتی که پدر ومادرهرکسی برایش ارزشمندند وتوحق توهین تحت هیچ شرایطی نداری
سومین اینکه میگی من رانمیشناسی پس ازکجا میدونی حق التدریسی کارکردم هیچ کجای این متن ها ننوشتم این هم یک دلیل برای دروغگوبودنت وغرض ورز بودنت
چهارمینش این وبلاگه منه، من آزادم هر اسمی دوست دارم رویش بگذارم وبه تو وامثال تو ربطی نداره واین فضولی ها نیومده که توکار من دخالت کنی توهم یک وبلاگ بساز اسمش رابزارفضول خان که به شخصیتت بیشتر میخوره
وسخن آخر سعی نکنیدشخصیت کودکانتون را در زیرانبوهی از کلمات پنهان کنید
ونکته آخر کسی که نقد میکنه خودش را پنهان نمیکنه وازطرفی خودش حرفی برای زدن داره که این اجازه راداشته باشه کسی رانقدکنه کسی که خودش هیچی نداره اجازه نقدهم نداره وباتوجه به اینکه اثبات کردم نقدشما بدون غرض ورزی شخصی نبوده این نقد نیست شکلی کودکانه برای نشون دادن حس شماست همین!
درضمن چشم هاتون اگر ببینه که بعید میدونم ببینه نوشتم خاطرات روزانه یکم چشمهاتون رابشورید تا بتونید بهتر ببینید بدجوری غبارگرفته چشمتون!